قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

122

تاريخ نگارستان ( فارسى )

سالها اشتغال داشتند چون تاج الدين يلدوز در غزنين و ناصر الدين قباچه در ملتان و آچه و قطب الدين ابيك در دهلى . [ 229 - نبرد كردن محمد بختيار با فيل دمان . ] 229 من الغرائب گويند كه محمد بختيار خلج كه تهمتن روزگار و يكى از ملازمان سلطان بود بعد از ارتحال آن پادشاه بسلطان قطب الدين ايبك توسل نموده بوجهى در پيش او ترقى كرد كه محسود اقران گشته همگنان در افنايش با يكدگر همداستان شدند روزى در ملازمت قطب الدين او را بكمال شجاعت و تهور مىستودند و غرض ايشان از آن ستايش افناى او بود چه يكى از قاصدان گفت داعيهء جنگ فيل او را مىشود سلطانرا از سخن او تعجب روى نموده از وى سئوال كرد و او نيز انكار نكرد لاجرم در روزى كه جمهور خواص و عوام و اهالى و اعيان حاضر بودند فيل سفيدى كه در آن روزها مست شده بود و فيلبانان از او خوددارى مينمودند محمد بختيار متعهد پيكار آن گشته دامنها بر ميان استوار كرد و متوجه فيل شده گرز گرانى كه در دست داشت چنان بر خرطومش زد كه آن فيل نعرهء غريبى زده از پيش آن تهمتن فيل افكن گريزان شد و حاضران بلكه حاسدان انگشت تعجب بدندان گرفته از هر گوشه آواز تحسين بلند كردند و سلطان قطب الدين و امرا و اعيان اموال بيكران بر او ايثار كردند و آن رستم حاتم نشان جميع آنجهاترا بلكه چيزى از خاصهء خود بدان اضافه كرده بر حاضران قسمت كرد . نظم : در روى روزگار مر او را رسد به حق * دعوى پهلوانى و نام تهمتنى بيشك و شبهه روز مصاف و گه سخا * او راست بزم حاتمى و رزم بيژنى [ 230 - رفتن بهرام گور بهندوستان . ] 230 تمثيل بهرام گور را تفرج هندوستان بخاطر گذشت تنها بدانجا شتافت مردم آنجا او را در غايت شجاعت يافته شمهء از اينمعنى بپادشاه رسانيدند قضا را در آن وقت فيلى از ميان فيلهاى بسيار قوىهيكل او در آن نواحى عاصى شده راه بر آينده و رونده بسته و فوجى از پهلوانان كه بمدافعه رفته بودند پايمال كرده بود بهرام را عرق پهلوانى جنبيده بدانسوى رفت پادشاه آنجا چون صفت شجاعت او را شنيده بود خواست تا بر حقيقت آن آگاه گردد لاجرم معتمدى را فرستاد كه ناظر كاروبار آن رستم آثار باشد و شخص مذكور بر بالاى درختى برآمده ملاحظه نبرد مينمود . چون چشم آن فيل به او افتاد بهيبت تمام روى ببهرام نهاد و او فى الحال تيرى در كمان پيوسته چنان بر پيشانيش زد كه تا سوفار نشست سپس از اسب پياده شده رو به دو نهاده دست در خرطومش زد و او را به زانو درآورده بيكضرب شمشير سرش را از بدن جدا ساخت و بساط آنولايت را از فرزين‌بندى كه در راه خلائق ساخته بود بپرداخت . [ 231 - فرع پادشاهان غور پنج تن بوده‌اند . ] 231 فرع پادشاهان غور سلاطين غور پنج تن‌اند و مدت ملكشان از سنهء 545 خمس و اربعين و خمسمأة تا شهور سنهء 609 تسع و ستمأة شصت و چهار سال بود بدين منوال